شما را بخدا روح ما با اين افکار پست و انديشه هايي که از حدود معده و شهوت تجاوز نمي نمايد آيا اگر از بين برود بهتر نيست ؟!؟ .
(( مترلينگ Maeterlinck )


آزرده ترم ، گرچه كم آزار ترم
بي يار ترم ، گرچه وفادارترم
با هركه وفا و صبر من كردم بيش
سبحان ا... ، به چشم او خوارترم!

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم
نماز کردم و از بی خودی ندانستم
که در خیال تو عقدِ نماز چون بستم
نمازِ مست، شریعت روا نمی دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم؟
چنین که دست خیالت گرفت دامن ِ من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم
بکُش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم
.jpg)
شب بود،
تو بودي و خدا بود و صداي دريا،
آنقدر فكر تو رفتم كه يادم رفت خدا كي رفت
كي رفت و كي رفتي و من ماندم و صداي دريا
و صداي دريا بود كه مرا با خود مي برد به نا كجا
به جايي كه تا كنون ذهن نرفته بود، به جايي زيبا
و ديدم كه تو آنجا هستي آرام و زيبا
و خدا بود كه از لاي درختان به ما مي نگريست.
شاعر: H.Kh
وعده ای را که نمی توانی وفا کنی مده (امام علی (ع))
دو ستان به خدا سوگند که در هر جمله مولای متقیان دنیای معنا نهفته به شرطی که کمی درک و اندکی تامل داشته باشیم.
به سلامتی
به سلامتیِ درخت! نه به خاطرِ ميوه ش، به خاطرِ سايهش.
به سلامتیِ ديوار! نه به خاطرِ بلنديش، واسه اينکه هيچوقت پشتِ آدم روخالی نميکنه.
به سلامتیِ دريا! نه به خاطرِ بزرگيش، واسه يکرنگيش.
به سلامتیِ سايه! که هيچوقت آدم رو تنها نميذاره.
به سلامتیِ پرچم ايران! که سهرنگه.تخممرغ! که دورنگه.رفيق! که يهرنگه.
به سلامتیِ همه اونايی که دوسشون داريم و نميدونن، دوسمون دارن و نميدونيم.
به سلامتیِ نهنگ! که گندهلات درياست.
به سلامتیِ زنجير !نه به خاطر اينکه درازه، به خاطر اينکه به هم پيوستس.
به سلامتیِ خيار!نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «يار»ش.
به سلامتیِ شلغم!نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.
به سلامتیِ کرم خاکی!نه به خاطر کرمبودنش،به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پياده!که هم مردا از روش رد ميشن هم نامردا!
به سلامتيِ برف!که هم روش سفيده هم توش.
به سلامتيِ رودخونه!که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.
میخوريم به سلامتيِ گاو!که نميگه من، ميگه ما.
به سلامتيِ دريا! که ماهی گنديدههاشو دور نمیريزه.
میخوريم به سلامتیِ اون که هميشه راستشو ميگه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا!که سنگای ديگه رو میگيره دورش.
به سلامتیِ بيل!که هرچه قدر بره تو خاک،بازم برّاقتر میشه.
به سلامتیِ دريا! که قربونياشو پس ميآره.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! که يه تنه يه اتوبان رو حريفه.
به سلامتیِ عقرب! که به خواری تن نمیده
به سلامتیِ سرنوشت!که نميشه اونو از "سر" نوشت.
به سلامتیِ سيم خاردار!که پشت و رو ندار
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
ره مردان خدا زندگی راحت نیست
بلکه خود سازی و خود سوزی و کس ساختن است.
در مجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم
كه در آن اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنندو بگويند خدا
خالق زيبايي و سراينده عشق.......آفريننده ماست
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك،زيباو بزرگ
دوزخي دارد...به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودايي است
كه ببخشد ما را و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احياي
و رياضي با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب كند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درسهايي بدهند كه به جاي مغز،دلها را تسخير كند
از كتاب تاريخ...جنگ را بردارند
در كلاس انشا،هر كسي حرف دلش را بزند
غير ممكن را از خاطره ها محو كنند
تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد؛هرگز
و به آساني همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ دريا را در پلييز تعليم دهند
قطره را در باران،موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله كوه
و عبادت را در خلوت خلق،كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود،كه بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقي است
باز هم همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
شعر:مجتبي كاشاني
تقديم به كسي كه راه را مي شناخت.
ديدم در آن کوير درختي غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
تنها نشسته اي بي برگ و بار
زير نفسهاي داغ آفتاب
در التهاب !!!
در انتظار قطره اي باران ....
در آرزوي آب .
***
ابري رسيد ....
چهره درخت از شِعَف شکُفت
شادمان گشت و گفت :
اي ابر
اي بشارت باران ،
آيا دل سياه تو ، از آهِ من بسوخت ؟؟؟؟
غريد تيره ابر ...
برقي جهيد و چوب درختِ کهن بسوخت .
خدا زيباست و زيبايي را دوست ميدارد.چون تو را آفريده
تو انسان زيبا و دوست داشتني را تويي كه هر روز با نگاه
گرمت با لبخند زيبايت شادي و دوست داشتن را به
ديگران هديه مي دهي، آري لحظه اي در آينه نگاه كن
به صورت مهربان و دوست داشتني ات كه با لبخند چه
زيبا مي شود، پس اين هديه خدايي را از كسي دريغ نكن و
لبخند بزن چون زيبا مي شوي و خدا زيبايي را دوست
ميدارد .
سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان.
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمدند از راه،
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان.
سیاهی گفت:
-« اینک من، بهین فرزند دریاها،
شمارا ای تشنگان سیراب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را.
نبینم...وای!...این شاخک چه بی جان است و پژمرده...»
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-«دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد.»
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:
-«فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.»
خروش رعد غوغا کرد، با فریاد غولآسا.
غریو از تشنگان برخاست:
-«باران است...هی!...باران!
پس از هرگز... خدارا شکر... چندان بد نشد آخر...»
زشادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.
به زیر ناودانها تشنگان، با چهره های مات،
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را.
-«تحمل کن پدر.. باید تحمل کرد...»
-«می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را...»
ولی باران نیامد...
-«پس چرا باران نمی آید؟»
-«نمی دانم، ولی این ابر بارانی ست، می دانم.»
-«ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم.»
-«شمارا ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد»
صدای رعد آمد باز، با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد...
-« پس چرا باران نمی آید؟»
سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-« آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
-« فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.
م.امید
حضرت محمد(ص)
آري دوستان من راز داري شايد بزرگترين ويژگي يك انسان مي تواند باشد
تو راز دوستت را نگه مي داري چون دوست داري كه او راز تو رانگه دارد و اسرار تو را فاش نسازد.![]()
![]()
تاقشنگترین جمله عالم رو بسازم
دو ست من ميدانم كه بعد از خواندن اين جمله خاطراتي براي تو زنده شده خاطراتي بسيار زيبا اميدوارم كه تمام خاطراتت زيبا باشد.

اين وبلاگ متعلق به تو انساني است كه به خودت احترام مي گذاري و حرفي براي گفتن داري.


